تبليغاتX
Hindsight
کی این کابوس به سر میاد نمی دونم!امیدوارم تا یه ماه دیگه...شاید خلاص شدن از شر این پروژه که جونم رو به لب رسونده کمی از این همه فشار رو کم کنه...

این اواخر تازه انرژی گرفتم شاید چون تازه فهمیدم چه اشتباهای بزرگی مرتکب شدم هر چی زمان ارائه نزدیک تر میشه استرس منم بیشتر میشه...اما اگه نتیجه نده چی؟اگه اونی نشه که می خوام چی؟

همه می گن الان وقتش نیس به اینا فکر کنی...شاید راس می گن ولی مگه میشه؟!



نوشته شده توسط nameless در چهارشنبه 1391/02/27 |
چه عجیب شده این روزا ,ثانیه ها چه عجیب همدیگر رو هل می دن.

اتفاق های روز های قبل وحشیانه به افکارم هجوم میاره.

نوشته شده توسط nameless در دوشنبه 1391/02/18 |

گاهی فراموش میشم.بهتر بگم من یه فراموش شدم که گاهی به یاد می افتم دیگران خیلی مدعی اند ولی من هم خیلی اشتباه ها داشتم.نمی دونم واقعا چرا نمی تونم دو کلمه حرفمو طوری بیان کنم که دیگران بفهمنش یا واقعا اینقدر برای دیگران سخته که دو کلمه حرف منو بفهمن؟

مهمه اصلا؟ بفهمن که چی؟!

الان فقط سعی می کنم پیش برم و تنها چیزی که می دونم اینه که هیچی نمی دونم شاید حتی خودم رو هم نمی شناسم.گاهی واقعا به این می رسم که اختیارم دست خودم نیس نمی فهمم چم شده.

 

 

نوشته شده توسط nameless در شنبه 1391/02/16 |

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شیشه تنها

ایستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

یک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو

 

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی

 

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان:

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر اینجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ریزه

سرخ و سبز و زرد و آبی 

 

 

با دوپای کودکانه

می پریدم همچو آهو

می دویدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانیدم به پایین

شاخه های بیدمشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و وحشی

می شنیدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می دیدم در آنجا

بود دلکش ، بود زیبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

این درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

 روز ! ای روز دلارا !

گر دلارایی ست ، از خورشید باشد

ای درخت سبز و زیبا

هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخساره خورشید رخشان

ریخت باران ، ریخت باران

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از میانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان

 

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زیبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

بس گوارا بود باران

وه! چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا ! "


هست زیبا...هست زیبا...هست زیبا...

باید بیشتر از یه بار تکرارش کنم که یادم نره.

من به پشت شیشه تنها ایستاده.این وقت شب تو تنهایی صدای سگ های خونه ی همسایه آزار دهندس...

نوشته شده توسط nameless در چهارشنبه 1390/10/14 |
باز دارم به خودم می لرزم...دارم دیوونه می شم...دویوونه وار راه می رم...بعد اولین چیزی که می بینم بر می دارم و پرت می کنم تو دیوار...باز بغض کردم می خوام گریه کنم ولی نمی تونم مثل همیشه ...نمی تونم...و این خیلی آزار دهنده اس...دلم آغوش گرمت رو می خواد می دونم که اگه بیام تو بغلت گریه می کنم...اونقدر گریه می کنم تا شاید کمی آروم شم...ولی...

نمی دونم تا صبح چند بار قراره بمیرم و زنده شم...و بعدش شاید باز برسه وقت مردنم ...این بار برای همیشه...برای چند سالی که گذشت متاسفم...برای لحظه لحظه ی زندگی ام متاسفم...به خاطر هر نفسی که کشیدم متاسفم...و برای هر بار تپش قلبم...

نوشته شده توسط nameless در دوشنبه 1389/12/16 |

نیاز به یک کلمه دارم

               کلمه ای که مرا از روی زمین بردارد

 

من مثل ساعتی مریضم

                             و به دقت درد می کشم

سکوت تانکی است

                  که بر زمین فکرهایم می چرخد و

                                                     علامت می گذارد

از روی همین علامت ها دکتر

                        نقشه ی جغرافیایی روحم را روی میز می کشد

                و با تاثر دست بر علامت ها می گذارد :

                                                 – چه چاله های عمیقی !

ناگهان نقشه نفس می کشد

                       میز تکان می خورد

       و دکتر فریاد : جنگ جهانی …

        و تماشاچی ها کف می زنند .

 نیچه گوشه ای در گوش کسی زمزمه می کرد :

                                                         - من راننده ی یک تانکم .
شعري از شهرام شيدايي؛

نوشته شده توسط nameless در دوشنبه 1389/12/02 |